اشاراتی به تاریخی بودن عیسی در منابع رومی
كُرنِليوس تاسيتوس (حدود ۱۲۵-۵۵ ميلادی)در کتاب خود با عنوان «نوشتههای تاريخی» مینویسد:
"هيچیک از تَسَليات انسانی، هيچیک از هدايای شاهزادگان، و نه هيچ قربانی كه میشد به خدايان تقديم كرد، نتوانست نِرون را از رنج رسوايی ناشی از شايعه دخالت او در آتشسوزی ويرانگر روم تسلی دهد. از اينرو، برای سركوب اين شايعه، او به دروغ افرادی را متهم ساخت كه مسيحی خوانده میشدند و به خاطر خطاهای هولناكشان مورد نفرت بودند، و ايشان را با بديعترين شكنجهها مجازات كرد. كريستوس(مسیح)، بنيانگذار اين طريقت، به دست پُنطيوس پيلاطُس، فرماندار يهوديه در دورۀ امپراتوری طيباريوس، اعدام گرديده بود. اما اين خرافۀ مرگبار كه برای مدتی سركوب شده بود، بار ديگر اشاعه يافت، نه تنها در يهوديه كه محل آغاز اين بدعت، بلكه در شهر روم نيز"
لوسيلن اهل ساموساتا هجونويس اواخر قرن دوم، اشاراتی به مسیح و مسیحیان داشته که از این قرار اند:
"میدانيد، مسيحيان تا به امروز مردی را میپرستند؛ آن شخصيت برجسته را كه آيين نوين ايشان را ابداع كرد و به خاطر همين نيز به صليب كشيده شد ... اين مخلوقات گمراه آيين خود را با اين اعتقاد كلی آغاز میكنند كه برای هميشه ناميرا هستند. در اثر همين اعتقاد است كه مرگ را هيچ میشمارند و خويشتن را فدا میكنند، امری كه در ميانشان اينچنين رواج دارد. همچنين، واضع شريعت ايشان به آنان چنين القا كرده كه از آن لحظه كه به اين طريقت میگروند، همگی برادرند؛ ايشان منكر خدايان يونانیاند و آن حكيم مصلوب را میپرستند و طبق احكام او زندگی میكنند وهمۀ اينها را از روی اعتقادی خالص انجام میدهند و نتيجهاش اين شده كه هر نوع مال دنيایی را حقير شمرده، آنها را از آنِ همه میدانند"
پلينی ِ جوان در نامه اش به امپراطور تراژان در اوایل قرن دوم میلادی مینویسد:
"من ايشان را واداشتهام تا مسيح را لعنت كنند، كاری كه هيچ مسيحی ِ واقعی را نمیتوان به آن واداشت." وی در همان نامه پیرامون مسیحیان محکوم شده چنین مینویسد:
"آنان میپذيرفتند كه تنها جرم يا خطايشان اين بوده كه طبق عادت، در روز معينی پيش از طلوع آفتاب گرد هم میآيند و برای مسيح، به سان یک خدا، سرودی با بندهای متناوب میسرايند و خود را با سوگندی سخت متعهد میسازند كه هيچ كار بد نكنند و هرگز مرتكب نادرستی، دزدی و زنا نشوند، و گفتههای خود را به دروغ تبديل نكنند، و اگر امانتی بديشان سپرده شده، از بازگردان آن سر باز نزنند."
مارا بارسراپيون فیلسوفی هال سوریه در سال 70 میلادی و احتمالاً پيرو مكتب رواقی مینویسد:
"چه نفعی عايد آتِنيان شد وقتی سُقراط را به مرگ سپردند؟ مگر نه اينكه قحطی و طاعون به عنوان مجازاتِ خطايشان بر آنان نازل شد؟ چه نفعی بردند مردان سامون كه پيتاگوراس را سوزاندند؟ مگر نه اينكه در یک لحظه شن سرزمينشان را پوشاند؟ چه نفعی عايد يهوديان شد وقتی كه پادشاه دانايشان را به قتل رساندند؟ مگر نه اينكه حكومتشان درست پس از آن از ميان رفت؟ خدا به حَقْ انتقام اين سه مرد دانا را گرفت: آتِنيان از گرسنگی هلاک شدند؛ شهرِ سامون را دريا پوشاند؛ يهوديان كاشانهشان ويران شد و از سرزمين خود رانده، در دنيا پراكنده شدهاند. اما سُقراط برای هميشه نَمُرد؛ او در تنديس هيرا زندگی میكند. آن پادشاه دانا نيز برای هميشه نَمُرد؛ او در تعاليمی كه داد زندگی میكند."
همچنین فِلهگون ، تالوس و سويتونيوس نیز اشاراتی به عیسی تاریخی داشته اند.
اشاراتی به تاریخی بودن عیسی، در منابع یهودی
در تَلْمود بابِلی چنين میخوانيم:
"چنين تعليم داده شده است:در شب عيد فِصَح، يَشوع(تلفظ عبری نام عیسی) را به دار آويختند. و یک منادی برای مدت چهل روز در مقابل او میرفت و میگفت: "او قرار است سنگسار شود، زيرا مرتكب جادوگری شده، اسرائيل را گمراه كرده است. اگر كسی چيزی دارد كه در دفاع از او بگويد، بيايد و شهادت خود را ارائه دهد." اما چون چيزی به نفع او يافت نشد، او را در شب عيد فِصَح به دار آويختند."
عبارتِ «به دار آويختن »، اصطلاح ديگری است برای مصلوب كردن
شهادت يوسفوس مورخ یهودی قرن یک:
"در اين زمان، شخصی بود به نام عيسی. او انسانی بود دانا، "اگر درست باشد كه او را انسان بناميم"، چرا كه او انجامدهندۀ كارهای شگفتانگيز بود، معلم افرادی كه حقيقت را با خرسندی میپذيرند. او بسياری از يهوديان و غيريهوديان را به سوی خود جذب نمود.
کسانيکه اين مطلب باعث برکتشان بوده است.اگر ميخواهيد نام کاربري شما در اين ليست ثبت شود بايد با نام کاربري خود وارد سايت شويد: